سراپرده نور

آشنایی با الکافی مهم ترین کتاب حدیثی شیعه اثر دانشمند فرزانه ثقة الاسلام محمد بن یعقوب کلینی

دو حاشیه بر کتاب التوحید کافی
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: کافی ،حرفوشی ،بهایی ،حاشیه

                    دو حاشیه بر کتاب التوحید کافی            

از شیخ بهایی و شیخ ابراهیم بن محمد حرفوشی


شرح حال شیخ بهایی

محمد بن حسین بن عبدالصمد حارثی هَمْدانی عاملی معروف به شیخ بهایی در بعلبک و در سال 953ه‍ متولد شد.[1]

وی در سیزده سالگی، سال 965ه‍ با پدرش به ایران آمد و در قزوین اقامت گزید[2]  و نزد پدر و سایر بزرگان علم آموخت. سپس به مقام شیخ الاسلامی رسید ولی پس از مدتی منصب و مقام را رها کرد. ابتدا به زیارت خانه خدا و پیامبر (صلی الله علیه  و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) رفت، سپس به سیر و سیاحت روآورد.[3]

    شیخ، علوم ادبی عرب و فقه و اصول و حدیث و تفسیر را از پدر آموخت و در قزوین در زمان نشاط و بالندگی این شهر یعنی عصر اول دولت صفوی نزد پدر علم آموخت و قزوین در این زمان پایتخت این دولت بود و گسترش حرکتی علمی را شاهد بود و مدرسه­های بسیاری در آن پدید آمد. شیخ عمرش را صرف درس کرد تا اینکه پدرش قزوین را به قصد هرات ترک کرد و او در قزوین از طولانی شدن ماندنش در این شهر ناراحت بود و رفتن از آنجا را به محل اقامت پدر ترجیح می­داد زمانه او را برای رفتن به هرات یاری کرد و علم آموزی­اش را در آنجا ادامه داد.[4]

شیخ بهایی پس از شیخ علی منشار پدر زن خود در زمان شاه عباس دوم به منصب شیخ الاسلامی رسید و نزد شاه مقامی رفیع داشت و کسی از رجال آن دوره به او نمی­رسید.

به سرزمینهای مختلف اسلامی مانند مصر، قدس، دمشق و حلب سفر کرد و با عالمان آنها دیدار کرد.[5] به نظر می­رسد در این سفر به زیارت خانۀ خدا رفته است. سعید نفیسی دربارۀ این سفر می­نویسد:

«ظاهراً این سفر شام آسیای صغیر و فلسطین و حجاز آخرین سفر او بوده است.»[6]

شیخ به مسجد جمکران هم مشرف می­شده است، علم الهدی فرزند فیض کاشانی می­نویسد:

« فی سنه 1080 در خدمت والد مولانا حجة الله فی العالمین (روحی فداه) مشرف شدیم به حرم اهل بیت (صلوات الله علیهم) و بعداً مشرف شدیم به زیارت مسجد مقدس جمکران که از قصبات قم المشرفه می­باشد حقیر فقیر شنیدم از والد مکرم (روحی فداه) که مولانا شیخ محمد بهاء الدین عاملی (عطر الله مرقده) و مولانا حضرت علّامی آخوند ملا محمدتقی مجلسی (عطر الله مضجعه) به این مکان مقدس مشرف می‌شدند.»[7]

ایشان به علم و دانش علاقۀ وافری داشت؛ چنانچه نوشته­اند وی در سیزده سالگی از رساله­ای در واجبات علمی و عملی و در شانزده سالگی از أشکال التأسیس قاضی زاده رومی  به خط خود استنساخ کرده است. سعید نفیسی در این باره می­نویسد:

«جوانی که در سن سیزده سالگی و شانزده سالگی کتابهایی به خط خود نسخه بردارد، پیداست که تا چه اندازه در پی کسب دانش شور و شوق داشته است و گمان ندارم بتوان از بسیاری از بزرگان دانشمندان جهان کتابهایی بدست آورد که در آغاز عمر و در 13 سالگی و 16 سالگی که در حقیقت اوان کودکی است نوشته باشند و همین نکته در جلالت مقام این دانشمند یگانه بسنده است.»[8]

در بسیاری از علوم زمان خود سرآمد و زبانزد همه بود شیخ حرّ عاملی دربارۀ وی می­نویسد:

«او در فقه و دانش و فضل و تحقیق و تدقیق و جلالت قدر و عظمت شأن و زیبایی در تصنیف و آراستگی در تعبیر و جمع زیباییها، مشهو­رتر از آن است که یاد شود و فضایلش بیشتر از آن است که به شمارش درآید»[9]

 در ادامه می­آورد:

«او در زمان خود در فقه و حدیث و معانی و بیان و ریاضی و... نظیر نداشت»[10]

برای وی در موضوعات تفسیر، حدیث، درایه، رجال، دعا و عبادت، فقه، اصول، نحو، بیان، حساب، هیئت، حکمت، تاریخ، ادب و... 88 اثر یاد کرده اند.[11] نیز از وی رساله­ها و جستارهایی در موضوعات مختلف مانده است که نسخه­های آن هنوز خطی باقی مانده است که با حساب این تألیفات، شمار آثار شیخ بهایی از این عدد بسی فراتر خواهد رفت.

سرانجام سال 1030 در سن هشتاد و یک یا دو سالگی در اصفهان دیده از جهان فرو بست و علامه مجلسی اول و پنجاه هزار از عالمان و سایر مردم بر او نماز گزاردند[12] و او را در جوار حریم رضوی (علیه السلام) در خانۀ خود به خاک سپردند.[13]

 

شیخ ابراهیم بن محمد بن علی حرفوشی

شیخ ابراهیم بن محمد بن علی حرفوشی عاملی کرکی دانشمندی فاضل و صالح بود که نزد پدر و دیگر عالمان درس خواند و در سال 1080هـ در طوس از دنیا رفت و شیخ حر عاملی در تشییع جنازۀ وی حضور داشته است.[14]

تنها اثری که از حرفوشی به جا مانده و به خط اوست کتاب الاجازات است، که کتابت آن را در اول ماه صفر سال 1071 هـ به پایان رسانده است.[15] از این کتاب به چند عنوان کتاب الاجازات[16]، مجموعة الاجازات[17] و کتاب الرجال[18] یاد می­شود. این مجموعه اکنون در کتابخانه مجلس شورای اسلامی به شماره 8975  نگهداری می­شود. در این کتاب، اجازات و فواید فراوانی آمده و بسیار قابل استفاده است که همین چند حاشیه کوتاه بر کافی نیز که در اینجا آورده شده از این مجموعه است. علامه مجلسی نیز اجازات این مجموعه را به در اجازات بحار الانوار نقل کرده است.[19]

وی کاتب نیز بوده است و کتاب الرد على سلطان العلماء، تألیف شیخ علی بن محمد بن حسن بن زین الدین شهید ثانی که در پاسخ به اعتراضات سلطان العلماء به الروضة البهیّه نوشته، را کتابت کرده است.[20]

پدر وی محمد بن علی حرفوشی نیز از عالمان و ادیبان عصر خود بوده است و تألیفاتی از جمله شرح قواعد شهید اول، شرح زبدة الأصول شیخ بهایی، شرح صمدیه شیخ بهایی و طرائف النظام و لطائف الانسجام فی محاسن الاشعار از خود بر جای گذاشته است.[21]

 

سخنی در باره حاشیه

در آغاز این حاشیه آمده است « هذا مما استفید من شیخنا بهاء المحققین (قدس سره) فی أثناء مباحثة الکلینی» و این بهترین شاهد است بر اینکه این حاشیه از شیخ بهایی است و اینکه آیا خود حرفوشی یا عالم دیگری آن را از شیخ بهایی شنیده، معلوم نیست زیرا وفات حرفوشی در سال 1080 هـ (پنجاه سال پس از وفات شیخ بهایی) است هر چند ممکن است حرفوشی در سنین جوانی آن را از شیخ شنیده باشد؛ اما فعل «استُفید» که به صورت مجهول آمده است این گمان را ضعیف می­کند.

شاهد دیگر بر اینکه این حاشیه از شیخ است آن  که حرفوشی از تعبیر قال الشیخ (سلّمه الله) در اینجا استفاده می­کند و در همین کتاب الاجازات که دو حاشیه بر دو مطلب فقهی آورده عبارت « هذه فوائد متفرقة لشیخنا دام بهاؤه» را ذکر می­کند و در پایان آن نیز« ب هـ سلمه الله» آورده است که نشان از این است که این مطلب از شیخ بهایی است.

 این حاشیه از برگ 49 ب تا 53 الف مجموعه است. حاشیه دیگری در برگهای 24 ب تا 26 ب وجود دارد و در دو جای آن نیز همین عبارت الشیخ (سلّمه الله) وجود داشت ما آن را نیز در پایان حواشی شیخ بهایی آوردیم البته ممکن است این حاشیه از شیخ بهایی نباشد بلکه از شیخ عبدالصمد برادر شیخ باشد چرا که از وی نیز در همین مجموعه با تعبیر «سلمه الله» نقل می­کند. این حواشی بر شانزده حدیث و یکجا هم بر کلام مرحوم کلینی است.

 به نظر می­رسد سایر حواشی برگهای 24 تا 26 از خود حرفوشی باشد که حاشیه بر باب الاراده بوده، و ما آن را در انجام حاشیه شیخ بهایی آوردیم که  حاشیه بر چهار حدیث و یکبار هم بر کلام مرحوم کلینی است.

 

نکاتی از حاشیه

این حاشیه دارای فوایدی است که توجه دادن به آن لازم است، این موارد که فلسفی- کلامی است همواره مورد نزاع بوده است؛. ما در اینجا این موارد را ذکر می­کنیم. البته در حاشیه نیز نکات دیگری وجود دارد که در اینجا مجالی برای پرداختن به آنها نیست.

1. رد  اصالة الوجود

نزاع اصالة الماهیه و اصالة الوجود از دیرباز میان فلاسفه جریان داشته است تا اینکه از زمان ملاصدرا که قائل به اصالة الوجود شد این نظریه به عنوان نظریه غالب پذیرفته شد هر چند عده­ای به اصالة الماهیه قائل بوده و هستند.

 شیخ بهایی نیز به اصالة الماهیه قائل است وی در شرح حدیثی می­نویسد:«لا یخفی أنّ قوله (علیه السلام): «أَیَّنَ الْأَیْنَ حَتَّى صَارَ أَیْناً» [و] «حَیَّثَ الْحَیْثَ حَتَّى صَارَ حَیْثاً» مؤیّداً لمذهب القائلین بجعل البسیط أی جعل نفس الکیف و خلقه لا أنّه جعل الکیف کیفاً لأنّ المهیّات غیر محقّق له بالجعل المرکّب لا أنّه جعل الأمرین موجوداً؛ لأنّ الوجود أمر اعتباریّ لا یتعلّق الجعل به کما حقّق فی موضعه أو باتّصافه بل الجعل یتعلّق بالمهیّة بحیث یصحّ انتزاع الوجود منها حیث تعلّق الجعل بها کما تقول: جعل نفس المشمش و خلقه لا جعل المشمش مشمشاً و لا جعل المشمش موجوداً و قوله تعالی ﴿ جَعَلَ الظُّلُمات‏ِِ﴾[22] أیضاً مؤیّداً لهذا المذهب.»

2. رد مسبوق بودن همه حوادث به ماده

گروهی از فلاسفه معتقدند که هر حادثه­ای باید مسبوق به ماده باشد؛ اما شیخ بهایی این نظر نمی­پذیرد و آفرینش خداوند را بدون ماده و براساس قدرت و حکمت او دانسته، می­گوید:« قوله (علیه السلام):  لَا مِنْ شَیْ‏ءٍ فَیَبْطُلَ الِاخْتِرَاع‏ إشارةٌ إلی أنّ جمیع الحوادث لم تکن مسبوقةً بالمادّة، إنّ الله تعالی إِذا ﴿أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُون‏[23] بقدرته و حکمته فثبت الاختراع و بطل ما ذهب إلیه الفلاسفة من أنّ جمیع الحوادث مسبوقةٌ بالمادّة فالحاصل أنّ الاختراع ثبت بدفع الإیجاب الکلّّیّ.»

3. رد عقول عشره

فیلسوفان معتقدند که خداوند در آغاز عقل اول را آفرید و عقل اول علت عقل ثانی است تا عقل دهم؛ ولی شیخ بهایی این رأی را نپذیرفته، چنین رد کرده است: « قوله (علیه السلام): وَ لَا لِعِلَّةٍ فَلَا یَصِحَّ الِابْتِدَاعُ هذا إشارة إلی إبطال قول الفلاسفة بأنّ العقل الأوّل علّة للعقل الثانی و هکذا إلی العاشر؛ لأنّ قوله (علیه السلام) : «خَلَقَ مَا شَاءَ کَیْفَ شَاءَ مُتَوَحِّداً بِذَلِک‏» صریح فی خلق الأشیاء و ابتداعها بدون علّة.»

4. اراده صفت فعل است نه صفت ذات

مرحوم کلینی اراده را صفت فعل خداوند دانسته، با ارائه معیاری صفات ذات را از فعل جدا می­کند[24] حرفوشی نیز در حاشیۀ خود بر این کلام کلینی، همین باور را پذیرفته و آن را شرح می­دهد.

 

٭

شایان ذکر است که متن روایات در نسخه نبود و برای فهم بهتر حواشی این روایات را آوردیم.

 

 

 

 

 

 

حاشیه شیخ بهایی بر کتاب التوحید کافی

فِی قَوْلِهِ تَعَالَى﴿ لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ

قوله: عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَکَمِ قَالَ الْأَشْیَاءُ کُلُّهَا لَا تُدْرَکُ إِلَّا بِأَمْرَیْن‏[25]

قال الشیخ ( أیّده الله تعالی): هذا حدیث مضمر أی قال الإمام (علیه السلام)؛ لأنّه لیس من دأب الکلینیّ أن ینقل کلام غیر الإمام بعنوان الحدیث.

بَابُ النَّهْیِ عَنِ الصِّفَةِ بِغَیْرِ مَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ تَعَالَى

  عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنِ ابْنِ أَبِی نَجْرَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحِیمِ بْنِ عَتِیکٍ الْقَصِیرِ قَالَ کَتَبْتُ عَلَى یَدَیْ عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ أَعْیَنَ إِلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) أَنَّ قَوْماً بِالْعِرَاقِ یَصِفُونَ اللَّهَ بِالصُّورَةِ وَ بِالتَّخْطِیطِ فَإِنْ رَأَیْتَ جَعَلَنِیَ اللَّهُ فِدَاکَ أَنْ تَکْتُبَ إِلَیَّ بِالْمَذْهَبِ الصَّحِیحِ مِنَ التَّوْحِیدِ فَکَتَبَ إِلَیَّ سَأَلْتَ (رَحِمَکَ اللَّهُ) عَنِ التَّوْحِیدِ وَ مَا ذَهَبَ إِلَیْهِ مِنْ قِبَلَکَ فَتَعَالَى اللَّهُ الَّذِی لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‏ءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ تَعَالَى عَمَّا یَصِفُهُ الْوَاصِفُونَ الْمُشَبِّهُونَ اللَّهَ بِخَلْقِهِ الْمُفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ فَاعْلَمْ (رَحِمَکَ اللَّهُ) أَنَّ الْمَذْهَبَ الصَّحِیحَ فِی التَّوْحِیدِ مَا نَزَلَ بِهِ الْقُرْآنُ مِنْ صِفَاتِ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ فَانْفِ عَنِ اللَّهِ تَعَالَى الْبُطْلَانَ وَ التَّشْبِیهَ فَلَا نَفْیَ وَ لَا تَشْبِیهَ هُوَ اللَّهُ الثَّابِتُ الْمَوْجُودُ تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا یَصِفُهُ الْوَاصِفُونَ وَ لَا تَعْدُوا الْقُرْآنَ فَتَضِلُّوا بَعْدَ الْبَیَانِ[26]

قوله: کَتَبْتُ عَلَى یَدَیْ عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ أَعْیَن‏

قال الشیخ ( ایّده الله تعالی): أی کتبت کتاباً و أرسلت علی یدی عبدالملک.

قوله (علیه السلام): وَ بِالتَّخْطِیط

أی بالخطوط التی کانت فی الأجسام و الأبدان.

قوله (علیه السلام): مِنْ قِبَلَک‏

أی من ناحیتک و جانبک.

قوله (علیه السلام):  فَلَا نَفْیَ‏

أی لاتعطیل فیه کما یقول بعض الناس بأنّه تعالی خلق العقل فقط أو بمعنی أنّه یطلق علیه الشیء کما تقدّم[27] لکنّه شیء بخلاف الأشیاء [و] هذا کنایة عن قوله (علیه السلام): «هُوَ اللَّهُ الثَّابِتُ الْمَوْجُود».

قوله (علیه السلام): وَ لَا تَعْدُوا الْقُرْآنَ فَتَضِلُّوا بَعْدَ الْبَیَانِ

أی لا تذودوا القرآن و لا تجاوزوا عنه بعد بیان الله تعالی بما وصف به نفسه تعالی فیه فتضلّوا بعد بیان الرسول (صلی الله علیه و آله) و الأئمة (علیهم السلام) تفسیر القرآن و تأویله.

مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عَبْدِ الْحَمِیدِ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ قَالَ قَالَ لِی عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ (علیه السلام) یَا أَبَا حَمْزَةَ إِنَّ اللَّهَ لَا یُوصَفُ بِمَحْدُودِیَّةٍ عَظُمَ رَبُّنَا عَنِ الصِّفَةِ فَکَیْفَ یُوصَفُ بِمَحْدُودِیَّةٍ مَنْ لَا یُحَدُّ وَ لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیر[28]

قوله (علیه السلام): لَا یُوصَفُ بِمَحْدُودِیَّة

الحدّ هنا إمّا بمعنی المتعارف بین المنطقیّین[29] أو بمعنی الجهة کما یفهم من الأحادیث المتقدّمة[30] أی لا یوصف بأنّ له جنس و فصل کما فی المادّیّات أو لا یوصف بأنّه أحاطه الجهات.

مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ بَکْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْخَزَّازِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ قَالَا دَخَلْنَا عَلَى أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا (علیه السلام) فَحَکَیْنَا لَهُ أَنَّ مُحَمَّداً (صلی الله علیه و آله) رَأَى رَبَّهُ فِی صُورَةِ الشَّابِّ الْمُوَفَّقِ فِی سِنِّ أَبْنَاءِ ثَلَاثِینَ سَنَةً وَ قُلْنَا إِنَّ هِشَامَ بْنَ سَالِمٍ وَ صَاحِبَ الطَّاقِ وَ الْمِیثَمِیَّ یَقُولُونَ إِنَّهُ أَجْوَفُ إِلَى السُّرَّةِ وَ الْبَقِیَّةُ صَمَدٌ فَخَرَّ سَاجِداً لِلَّهِ ثُمَّ قَالَ سُبْحَانَکَ مَا عَرَفُوکَ وَ لَا وَحَّدُوکَ فَمِنْ أَجْلِ ذَلِکَ وَصَفُوکَ سُبْحَانَکَ لَوْ عَرَفُوکَ لَوَصَفُوکَ بِمَا وَصَفْتَ بِهِ نَفْسَکَ سُبْحَانَکَ کَیْفَ طَاوَعَتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ یُشَبِّهُوکَ بِغَیْرِکَ اللَّهُمَّ لَا أَصِفُکَ إِلَّا بِمَا وَصَفْتَ بِهِ نَفْسَکَ وَ لَا أُشَبِّهُکَ بِخَلْقِکَ أَنْتَ أَهْلٌ لِکُلِّ خَیْرٍ فَلَا تَجْعَلْنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَیْنَا فَقَالَ مَا تَوَهَّمْتُمْ مِنْ شَیْ‏ءٍ فَتَوَهَّمُوا اللَّهَ غَیْرَهُ ثُمَّ قَالَ نَحْنُ آلُ مُحَمَّدٍ النَّمَطُ الْأَوْسَطُ الَّذِی لَا یُدْرِکُنَا الْغَالِی وَ لَا یَسْبِقُنَا التَّالِی یَا مُحَمَّدُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص حِینَ نَظَرَ إِلَى عَظَمَةِ رَبِّهِ کَانَ فِی هَیْئَةِ الشَّابِّ الْمُوَفَّقِ‏ وَ سِنِّ أَبْنَاءِ ثَلَاثِینَ سَنَةً یَا مُحَمَّدُ عَظُمَ رَبِّی عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ یَکُونَ فِی صِفَةِ الْمَخْلُوقِینَ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ مَنْ کَانَتْ رِجْلَاهُ فِی خُضْرَةٍ قَالَ ذَاکَ مُحَمَّدٌ کَانَ إِذَا نَظَرَ إِلَى رَبِّهِ بِقَلْبِهِ جَعَلَهُ فِی نُورٍ مِثْلِ نُورِ الْحُجُبِ حَتَّى یَسْتَبِینَ لَهُ مَا فِی الْحُجُبِ إِنَّ نُورَ اللَّهِ مِنْهُ أَخْضَرُ وَ مِنْهُ أَحْمَرُ وَ مِنْهُ أَبْیَضُ وَ مِنْهُ غَیْرُ ذَلِکَ یَا مُحَمَّدُ مَا شَهِدَ لَهُ الْکِتَابُ وَ السُّنَّةُ فَنَحْنُ الْقَائِلُونَ بِه[31]

قوله (علیه السلام): أَنَّ مُحَمَّداً (صلی الله علیه و آله) رَأَى رَبَّهُ فِی صُورَةِ الشَّابِّ الْمُوَفَّق

قال الشیخ (سلّمه الله): العامّة یروون أنّ النبیّ (صلی الله علیه و آله) رأی ربّه فی هیئة الشابّ الموفّق فی سنّ ثلاثین سنةً و کانت رجلاه فی خُضْرة و الباقی خارج[32] و الموفّق هو الذی وصل فی أوّل عمره إلی الکمالات النفسانیّة و وفّق بها.

قوله (علیه السلام):  نَحْنُ آلُ مُحَمَّدٍ النَّمَطُ الْأَوْسَطُ

النمط جماعة من الناس یشارکون فی الاعتقاد.[33]

قوله (علیه السلام): لَا یُدْرِکُنَا الْغَالِی  

قال الشیخ (سلّمه الله): یحتمل أن یکون بالغین المعجمة[34] بمعنی المتوغّل فی البحث و المتفکّر فی المطالب العالیّة و یحتمل أن یکون بالقاف[35] أی المُسرع یقال: قلت فرسه أی أسرعت.

قوله (علیه السلام): وَ لَا یَسْبِقُنَا التَّالِی

التالی منها بمعنی السابق[36] کما یقال: تلت دابّته أی تقدّمت أی لا یسبقنا المتقدّمون فی العلم و العمل.‏

قوله (علیه السلام): یَا مُحَمَّدُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله)

قال الشیخ (سلّمه الله): یفهم من تقریر الإمام (علیه السلام) أنّ هذا الحدیث لیس بموضوع؛ لأنّه (علیه السلام) فسّر معناه و لم ینکره فحاصل کلامه (علیه السلام) أنّ رسول الله (صلی الله علیه و آله) کان فی هیئة الشابّ الموفّق فی سنّ أبناء ثلاثین سنةً حین نظر إلی عظمة ربّه و رجلا رسول الله (صلی الله علیه و آله) فی خُضْرة من نور الله، فهذه صفة رسول الله (صلی الله علیه و آله) لا حقیقة الله تعالی.

 عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ وَ عَنْ غَیْرِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ عَظِیمٌ رَفِیعٌ لَا یَقْدِرُ الْعِبَادُ عَلَى صِفَتِهِ وَ لَا یَبْلُغُونَ کُنْهَ عَظَمَتِهِ لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ وَ لَا یُوصَفُ بِکَیْفٍ وَ لَا أَیْنٍ وَ حَیْثٍ وَ کَیْفَ أَصِفُهُ بِالْکَیْفِ وَ هُوَ الَّذِی کَیَّفَ الْکَیْفَ حَتَّى صَارَ کَیْفاً فَعُرِفَتِ الْکَیْفُ بِمَا کَیَّفَ لَنَا مِنَ الْکَیْفِ‏ أَمْ کَیْفَ أَصِفُهُ بِأَیْنٍ وَ هُوَ الَّذِی أَیَّنَ الْأَیْنَ حَتَّى صَارَ أَیْناً فَعُرِفَتِ الْأَیْنُ بِمَا أَیَّنَ لَنَا مِنَ الْأَیْنِ أَمْ کَیْفَ أَصِفُهُ بِحَیْثٍ وَ هُوَ الَّذِی حَیَّثَ الْحَیْثَ حَتَّى صَارَ حَیْثاً فَعُرِفَتِ الْحَیْثُ بِمَا حَیَّثَ لَنَا مِنَ الْحَیْثِ فَاللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى دَاخِلٌ فِی کُلِّ مَکَانٍ وَ خَارِجٌ مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ [37]

قوله (علیه السلام): کَیْفَ أَصِفُهُ بِأَیْنٍ وَ هُوَ الَّذِی أَیَّنَ الْأَیْنَ حَتَّى صَارَ أَیْناً فَعُرِفَتِ الْأَیْنُ بِمَا أَیَّنَ لَنَا مِنَ الْأَیْنِ أَمْ کَیْفَ أَصِفُهُ بِحَیْث‏

«أین» مخصوص بالمکان و «حیث» أعمّ منه و من الزمان.

قوله (علیه السلام): وَ هُوَ الَّذِی أَیَّنَ الْأَیْنَ حَتَّى صَارَ أَیْناً فَعُرِفَتِ الْأَیْنُ بِمَا أَیَّنَ لَنَا مِنَ الْأَیْنِ أَمْ کَیْفَ أَصِفُهُ بِحَیْثٍ وَ هُوَ الَّذِی حَیَّثَ الْحَیْثَ حَتَّى صَارَ حَیْثا

لا یخفی أنّ قوله (علیه السلام): «أَیَّنَ الْأَیْنَ حَتَّى صَارَ أَیْناً» [و] «حَیَّثَ الْحَیْثَ حَتَّى صَارَ حَیْثاً» مؤیّداً لمذهب القائلین بجعل البسیط[38] أی جعل نفس الکیف و خلقه لا أنّه جعل الکیف کیفاً لأنّ المهیّات غیر محقّق له بالجعل المرکّب لا أنّه جعل الأمرین موجوداً؛ لأنّ الوجود أمر اعتباریّ لا یتعلّق الجعل به کما حقّق فی موضعه أو باتّصافه بل الجعل یتعلّق بالمهیّة بحیث یصحّ انتزاع الوجود منها حیث تعلّق الجعل بها کما تقول: جعل نفس المشمش و خلقه لا جعل المشمش مشمشاً و لا جعل المشمش موجوداً و قوله تعالی ﴿ جَعَلَ الظُّلُمات‏ِِ﴾[39] أیضاً مؤیّداً لهذا المذهب.

 

بَابُ النَّهْیِ عَنِ الْجِسْمِ وَ الصُّورَةِ

أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَى عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) سَمِعْتُ هِشَامَ بْنَ الْحَکَمِ یَرْوِی عَنْکُمْ أَنَّ اللَّهَ جِسْمٌ صَمَدِیٌّ نُورِیٌّ مَعْرِفَتُهُ ضَرُورَةٌ یَمُنُّ بِهَا عَلَى مَنْ یَشَاءُ مِنْ خَلْقِهِ فَقَالَ ع سُبْحَانَ مَنْ لَا یَعْلَمُ أَحَدٌ کَیْفَ هُوَ إِلَّا هُوَ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‏ءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ لَا یُحَدُّ وَ لَا یُحَسُّ وَ لَا یُجَسُّ وَ لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَ لَا الْحَوَاسُّ وَ لَا یُحِیطُ بِهِ شَیْ‏ءٌ وَ لَا جِسْمٌ وَ لَا صُورَةٌ وَ لَا تَخْطِیطٌ وَ لَا تَحْدِیدٌ[40]

قوله (علیه السلام): جِسْمٌ صَمَدِیٌّ‏ّّ

قال الشیخ (سلّمه الله): أی جسم مُصمت.

قوله (علیه السلام): مَعْرِفَتُهُ ضَرُورَةٌ

أی تحصل بالحسّ.

قوله (علیه السلام):  لَا یُحَدُّ

أی لم یکن محدوداً بالجهات کالأجسام.

قوله (علیه السلام): لَا یُحَس‏ُّ

أی لم یکن ملموساً.

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ مُحَمَّدٍ قَالَ کَتَبْتُ إِلَى أَبِی الْحَسَنِ (علیه السلام) أَسْأَلُهُ عَنِ الْجِسْمِ وَ الصُّورَةِ فَکَتَبَ سُبْحَانَ مَنْ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‏ءٌ لَا جِسْمٌ وَ لَا صُورَةٌ

 وَ رَوَاهُ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ إِلَّا أَنَّهُ لَمْ یُسَمِّ الرَّجُلَ[41]

 قوله: إِلَّا أَنَّهُ لَمْ یُسَمِّ الرَّجُلَ

کنایةٌ عن الإمام (علیه السلام).

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ بْنِ بَزِیعٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زَیْدٍ قَالَ جِئْتُ إِلَى الرِّضَا (علیه السلام) أَسْأَلُهُ عَنِ التَّوْحِیدِ فَأَمْلَى عَلَیَّ الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ الْأَشْیَاءِ إِنْشَاءً وَ مُبْتَدِعِهَا ابْتِدَاعاً بِقُدْرَتِهِ وَ حِکْمَتِهِ لَا مِنْ شَیْ‏ءٍ فَیَبْطُلَ الِاخْتِرَاعُ وَ لَا لِعِلَّةٍ فَلَا یَصِحَّ الِابْتِدَاعُ خَلَقَ مَا شَاءَ کَیْفَ شَاءَ مُتَوَحِّداً بِذَلِکَ لِإِظْهَارِ حِکْمَتِهِ وَ حَقِیقَةِ رُبُوبِیَّتِهِ لَا تَضْبِطُهُ الْعُقُولُ وَ لَا تَبْلُغُهُ الْأَوْهَامُ وَ لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَ لَا یُحِیطُ بِهِ مِقْدَارٌ عَجَزَتْ دُونَهُ الْعِبَارَةُ وَ کَلَّتْ دُونَهُ الْأَبْصَارُ وَ ضَلَّ فِیهِ تَصَارِیفُ الصِّفَاتِ احْتَجَبَ بِغَیْرِ حِجَابٍ مَحْجُوبٍ وَ اسْتَتَرَ بِغَیْرِ سِتْرٍ مَسْتُورٍ عُرِفَ بِغَیْرِ رُؤْیَةٍ وَ وُصِفَ بِغَیْرِ صُورَةٍ وَ نُعِتَ بِغَیْرِ جِسْمٍ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ الْکَبِیرُ الْمُتَعَالِ[42]

قوله (علیه السلام):  لَا مِنْ شَیْ‏ءٍ فَیَبْطُلَ الِاخْتِرَاع‏

إشارةٌ إلی أنّ جمیع الحوادث لم تکن مسبوقةً بالمادّة، إنّ الله تعالی إِذا ﴿أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُون‏[43] بقدرته و حکمته فثبت الاختراع و بطل ما ذهب إلیه الفلاسفة[44] من أنّ جمیع الحوادث مسبوقةٌ بالمادّة فالحاصل أنّ الاختراع ثبت بدفع الإیجاب الکلّّیّ.

قوله (علیه السلام): وَ ضَلَّ فِیهِ تَصَارِیفُ الصِّفَات‏

أی جمیع ما سبق من الصفات ضلّ فیه؛ یعنی لما لم [تکن] الصفة فیه لأنّ إثبات کلّ صفة له ترجع إلی نفی الصفة لما ورد عنهم[45] (علیهم السلام) أنّ عینیّة الصفات ترجع إلی نفیها، ضلّ تصاریفها فیه تعالی و من حیث إنّ الصفات المشتقّة المتصرّ ف فیها کما یقول الله تعالی و هو عالم و أنّه علم، غیر معلوم الکُنه لنا فنحن الضالّون فیها و کذا مبادیها و إطلاق التصاریف علیها من حیث أنّها لم تعلم حقیقتها و تصرفنا فیها لیس کما هی أو من حیث إنّها إذا تصوّرناها فقد صرّفنا فیها و جعلناها معاً فی مکتسبه و صوّرناها کذلک، تعالی الله عن ذلک.

 قوله (علیه السلام): وَ لَا لِعِلَّةٍ فَلَا یَصِحَّ الِابْتِدَاعُ

هذا إشارة إلی ابطال قول الفلاسفة[46] بأنّ العقل الأوّل علّة للعقل الثانی و هکذا إلی العاشر؛ لأنّ قوله (علیه السلام) : «خَلَقَ مَا شَاءَ کَیْفَ شَاءَ مُتَوَحِّداً بِذَلِک‏» صریح فی خلق الأشیاء و ابتداعها بدون علّة.

قوله (علیه السلام): احْتَجَبَ بِغَیْرِ حِجَابٍ مَحْجُوبٍ وَ اسْتَتَرَ بِغَیْرِ سِتْرٍ مَسْتُورٍ

أی بغیر حجاب حاجب فصیغة المفعول بمعنی الفاعل و هکذا مستور بمعنی ساتر.

قوله (علیه السلام): وُصِفَ بِغَیْرِ صُورَةٍ وَ نُعِتَ بِغَیْرِ جِسْم‏

الوصف إظهار ما هو علیه الشیء من الحسن و القبح و النعت مخصوص بالمدح.

مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْعَبَّاسِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَکِیمٍ قَالَ وَصَفْتُ لِأَبِی إِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) قَوْلَ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ الْجَوَالِیقِیِّ وَ حَکَیْتُ لَهُ قَوْلَ هِشَامِ بْنِ الْحَکَمِ أَنَّهُ جِسْمٌ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَا یُشْبِهُهُ شَیْ‏ءٌ أَیُّ فُحْشٍ أَوْ خَناً أَعْظَمُ مِنْ قَوْلِ مَنْ یَصِفُ خَالِقَ الْأَشْیَاءِ بِجِسْمٍ أَوْ صُورَةٍ أَوْ بِخِلْقَةٍ أَوْ بِتَحْدِیدٍ وَ أَعْضَاءٍ تَعَالَى اللَّهُ عَنْ ذَلِکَ عُلُوّاً کَبِیراً[47]

قوله (علیه السلام): أَیُّ فُحْشٍ أَوْ خَناً

الخنا هو القول الردی.[48]

مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ بَکْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِیرَةِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِیَادٍ قَالَ سَمِعْتُ یُونُسَ بْنَ ظَبْیَانَ یَقُولُ دَخَلْتُ عَلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فَقُلْتُ لَهُ إِنَّ هِشَامَ بْنَ الْحَکَمِ یَقُولُ قَوْلًا عَظِیماً إِلَّا أَنِّی أَخْتَصِرُ لَکَ مِنْهُ أَحْرُفاً فَزَعَمَ أَنَّ اللَّهَ جِسْمٌ لِأَنَّ الْأَشْیَاءَ شَیْئَانِ جِسْمٌ وَ فِعْلُ الْجِسْمِ فَلَا یَجُوزُ أَنْ یَکُونَ الصَّانِعُ بِمَعْنَى الْفِعْلِ وَ یَجُوزُ أَنْ یَکُونَ بِمَعْنَى الْفَاعِلِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) وَیْحَهُ أَ مَا عَلِمَ أَنَّ الْجِسْمَ مَحْدُودٌ مُتَنَاهٍ وَ الصُّورَةَ مَحْدُودَةٌ مُتَنَاهِیَةٌ فَإِذَا احْتَمَلَ الْحَدَّ احْتَمَلَ الزِّیَادَةَ وَ النُّقْصَانَ وَ إِذَا احْتَمَلَ الزِّیَادَةَ وَ النُّقْصَانَ کَانَ مَخْلُوقاً قَالَ قُلْتُ فَمَا أَقُولُ قَالَ لَا جِسْمٌ وَ لَا صُورَةٌ وَ هُوَ مُجَسِّمُ الْأَجْسَامِ وَ مُصَوِّرُ الصُّوَرِ لَمْ یَتَجَزَّأْ وَ لَمْ یَتَنَاهَ وَ لَمْ یَتَزَایَدْ وَ لَمْ یَتَنَاقَصْ لَوْ کَانَ کَمَا یَقُولُونَ لَمْ یَکُنْ بَیْنَ الْخَالِقِ وَ الْمَخْلُوقِ فَرْقٌ وَ لَا بَیْنَ الْمُنْشِئِ وَ الْمُنْشَإِ لَکِنْ هُوَ الْمُنْشِئُ فَرْقٌ بَیْنَ مَنْ جَسَّمَهُ وَ صَوَّرَهُ وَ أَنْشَأَهُ إِذْ کَانَ لَا یُشْبِهُهُ شَیْ‏ءٌ وَ لَا یُشْبِهُ هُوَ شَیْئاً[49]

قوله (علیه السلام): َ لَمْ یَکُنْ بَیْنَ الْخَالِقِ وَ الْمَخْلُوقِ فَرْقٌ وَ لَا بَیْنَ الْمُنْشِئِ وَ الْمُنْشَإِ لکِن‏ هُوَ الْمُنْشِئُ فَرْقٌ بَیْنَ مَنْ جَسَّمَهُ وَ صَوَّرَهُ وَ أَنْشَأَه‏

أی لکن هو المنشئ الذی فرّق بین الممکنات بالإیجادیة[50] حین کان لا یشبهه شیء أو لأنّه لا یشبهه شیء.

قوله (علیه السلام): وَ لَا یُشْبِهُ هُوَ شَیْئاً من مخلوقاته[51]

إشارة إلی أنّه لو کان مشبّهاً بالأجسام لم یقدر علی الفرق بین من جسّمه و صوّره و أنشأه بالإیجادیّة الخالقة[52]؛ لأنّه یلزم من هذا أن یکون الشیء علةً لنفسه، هذا خلف.

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ یُونُسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَکِیمٍ قَالَ وَصَفْتُ لِأَبِی الْحَسَنِ (علیه السلام) قَوْلَ هِشَامٍ الْجَوَالِیقِیِّ وَ مَا یَقُولُ فِی الشَّابِّ الْمُوَفَّقِ وَ وَصَفْتُ لَهُ قَوْلَ هِشَامِ بْنِ الْحَکَمِ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ لَا یُشْبِهُهُ شَیْ‏ءٌ[53]

قوله (علیه السلام): مَا یَقُولُ فِی الشَّابِّ الْمُوَفَّق‏

إشارة إلی ما تقدّم من قول العامّة أنّ النبیّ (صلی الله علیه و آله) رأی ربّه فی هیئة الشابّ الموفّق فی سنّ أبناء ثلاثین سنةً و کانت رجلاه فی خُضرة فأجاب الإمام (علیه السلام) بأنّ رسول الله (صلی الله علیه و آله) کان فی هیئة الشابّ الموفّق الخ.

و ما قال الأمام (علیه السلام) فی هذا الحدیث من «أنّ الله لا یشبهه شیء» إشارة إلی أنّ الله تعالی آن کان کما قالوا یلزم التشبیه و هو باطل.

بَابُ صِفَاتِ الذَّاتِ

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الطَّیَالِسِیِّ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَى عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) یَقُولُ لَمْ یَزَلِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ رَبَّنَا وَ الْعِلْمُ ذَاتُهُ وَ لَا مَعْلُومَ وَ السَّمْعُ ذَاتُهُ وَ لَا مَسْمُوعَ وَ الْبَصَرُ ذَاتُهُ وَ لَا مُبْصَرَ وَ الْقُدْرَةُ ذَاتُهُ وَ لَا مَقْدُورَ فَلَمَّا أَحْدَثَ الْأَشْیَاءَ وَ کَانَ الْمَعْلُومُ وَقَعَ الْعِلْمُ مِنْهُ عَلَى الْمَعْلُومِ وَ السَّمْعُ عَلَى الْمَسْمُوعِ وَ الْبَصَرُ عَلَى الْمُبْصَرِ وَ الْقُدْرَةُ عَلَى الْمَقْدُورِ قَالَ قُلْتُ فَلَمْ یَزَلِ اللَّهُ مُتَحَرِّکاً قَالَ فَقَالَ تَعَالَى اللَّهُ عَنْ ذَلِکَ إِنَّ الْحَرَکَةَ صِفَةٌ مُحْدَثَةٌ بِالْفِعْلِ قَالَ قُلْتُ فَلَمْ یَزَلِ اللَّهُ مُتَکَلِّماً قَالَ فَقَالَ إِنَّ الْکَلَامَ صِفَةٌ مُحْدَثَةٌ لَیْسَتْ بِأَزَلِیَّةٍ کَانَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَا مُتَکَلِّمَ[54]

قوله (علیه السلام): وَ الْعِلْمُ ذَاتُهُ وَ لَا مَعْلُوم‏

إشارة إلی عینیّة الصفات.

قوله (علیه السلام): فَلَمَّا أَحْدَثَ الْأَشْیَاءَ وَ کَانَ الْمَعْلُوم‏

أی وجد المعلوم فکلمة «کان» تامّة.

قوله (علیه السلام): وَقَعَ الْعِلْمُ مِنْهُ عَلَى الْمَعْلُوم‏

إشارة إلی أنّ العلم تابع للمعلوم فکلمة «کان» تامّة کما بنی فی محلّه.

قوله (علیه السلام): فَلَمْ یَزَلِ اللَّهُ مُتَحَرِّکاً

قال الشیخ (سلّمه الله تعالی): متحرّکاً أی مُخرج الأشیاء من العدم إلی الوجود فحاصل سؤاله أنّ الله تعالی إذا کان لم یزل متحرّکاً متعلّق علمه تعالی بالمحدثات أیضاً قدیم فقال الإمام (علیه السلام): « َ إِنَّ الْحَرَکَةَ صِفَةٌ مُحْدَثَةٌ بِسَبَبِ الْفِعْل»[55]‏فلا یکون الله تعالی لم یزل متحرّکاً بل إذا أراد الله شیئاً ﴿ أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُون‏﴾[56]بإذن الله فلا یکون تعلّق علمه تعالی بالمحدثات قدیماً.

قوله: ُ فَلَمْ یَزَلِ اللَّهُ مُتَکَلِّماً

أی محدثاً للکلام فقال (علیه السلام) « إِنَّ الْکَلَام‏» أی التکلّم و هو إحداث.

قوله (علیه السلام):  صفة مُحدثة

إشارة إلی إثبات الکلام اللفظیّ و إبطال الکلام النفسیّ.[57]

  مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ (علیه السلام) قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ کَانَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَا شَیْ‏ءَ غَیْرُهُ وَ لَمْ یَزَلْ عَالِماً بِمَا یَکُونُ فَعِلْمُهُ بِهِ قَبْلَ کَوْنِهِ کَعِلْمِهِ بِهِ بَعْدَ کَوْنِهِ

قوله (علیه السلام): فَعِلْمُهُ بِهِ أی بالشیء  قَبْلَ کَوْنِهِ کَعِلْمِهِ بِهِ بَعْدَ کَوْنِهِ[58]

 إشارة إلی أنّ علمه تعالی بالمعدوم و الموجود سواء، فعلمه بالمعدوم قبل الوجود کعلمه بالموجود بعد الوجود بلا زیادة و نقصان.

عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ حَمْزَةَ قَالَ کَتَبْتُ إِلَى‏الرَّجُلِ (علیه السلام) أَسْأَلُهُ أَنَّ مَوَالِیَکَ اخْتَلَفُوا فِی الْعِلْمِ فَقَالَ بَعْضُهُمْ لَمْ یَزَلِ اللَّهُ عَالِماً قَبْلَ فِعْلِ الْأَشْیَاءِ وَ قَالَ بَعْضُهُمْ لَا نَقُولُ لَمْ یَزَلِ اللَّهُ عَالِماً لِأَنَّ مَعْنَى یَعْلَمُ یَفْعَلُ فَإِنْ أَثْبَتْنَا الْعِلْمَ فَقَدْ أَثْبَتْنَا فِی الْأَزَلِ مَعَهُ شَیْئاً فَإِنْ رَأَیْتَ جَعَلَنِیَ اللَّهُ فِدَاکَ أَنْ تُعَلِّمَنِی مِنْ ذَلِکَ مَا أَقِفُ عَلَیْهِ وَ لَا أَجُوزُهُ فَکَتَبَ (علیه السلام) بِخَطِّهِ لَمْ یَزَلِ اللَّهُ عَالِماً تَبَارَکَ وَ تَعَالَى ذِکْرُهُ[59]

قوله (علیه السلام): لِأَنَّ مَعْنَى یَعْلَمُ یَفْعَل‏

أی لا یعلم حتّی یفعل فإن أثبتنا أنّ الله تعالی فی الأزل یعلم الأشیاء قبل أن یفعلها و یخلقها یلزم أن یکون فی الأزل معه شیء قدیم فیلزم قدم العالم فأجاب (علیه السلام) بأنّه تعالی لم یزل عالماً أی أنّه تعالی عالم بالأشیاء قبل وجودها کما أنّه تعالی عالم بها بعد وجودها و لا یلزم منه أن یکون فی الأزل معه شیء لأنّ علمه تعالی قدیم و تعلّقه حادث فلا­­ یلزم أن یکون فی الأزل معه شیء.

بَابٌ آخَرُ وَ هُوَ مِنَ الْبَابِ الْأَوَّلِ[60]

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى بْنِ عُبَیْدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِیزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ (علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ فِی صِفَةِ الْقَدِیمِ إِنَّهُ وَاحِدٌ صَمَدٌ أَحَدِیُّ الْمَعْنَى لَیْسَ بِمَعَانِی کَثِیرَةٍ مُخْتَلِفَةٍ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ یَزْعُمُ قَوْمٌ مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ أَنَّهُ یَسْمَعُ بِغَیْرِ الَّذِی یُبْصِرُ وَ یُبْصِرُ بِغَیْرِ الَّذِی یَسْمَعُ قَالَ فَقَالَ کَذَبُوا وَ أَلْحَدُوا وَ شَبَّهُوا تَعَالَى اللَّهُ عَنْ ذَلِکَ إِنَّهُ سَمِیعٌ بَصِیرٌ یَسْمَعُ بِمَا یُبْصِرُ وَ یُبْصِرُ بِمَا یَسْمَعُ قَالَ قُلْتُ یَزْعُمُونَ أَنَّهُ بَصِیرٌ عَلَى مَا یَعْقِلُونَهُ قَالَ فَقَالَ تَعَالَى اللَّهُ إِنَّمَا یَعْقِلُ مَا کَانَ بِصِفَةِ الْمَخْلُوقِ وَ لَیْسَ اللَّهُ کَذَلِکَ[61]

قوله (علیه السلام): قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ یَزْعُمُ قَوْمٌ مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ أَنَّهُ یَسْمَعُ بِغَیْرِ الَّذِی یُبْصِر

إشارة إلی أنّ قوماً من أهل العراق یزعم أنّ صفاته تعالی زائدة علی ذاته[62] فأجاب (علیه السلام) بأنّهم کذبوا بل صفاته عین ذاته هذا معنی قوله (علیه السلام): « یَسْمَعُ بِمَا یُبْصِرُ وَ یُبْصِرُ بِمَا یَسْمَع‏»

قوله (علیه السلام): قَالَ قُلْتُ یَزْعُمُونَ أَنَّهُ بَصِیرٌ عَلَى مَا یَعْقِلُونَهُ

أی علی نهج تفکّرهم و تعقّلهم فقال (علیه السلام): التفکّر و التعقّل من صفة المخلوق و لیس الله کذلک.

قال الشیخ (سلّمه الله تعالی): کلّما وقع «یزعم» فی الحدیث بمعنی یکذب.

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَمْرٍو عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَکَمِ قَالَ فِی‏حَدِیثِ الزِّنْدِیقِ الَّذِی سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ لَهُ أَ تَقُولُ إِنَّهُ سَمِیعٌ بَصِیرٌ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ هُوَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ سَمِیعٌ بِغَیْرِ جَارِحَةٍ وَ بَصِیرٌ بِغَیْرِ آلَةٍ بَلْ یَسْمَعُ بِنَفْسِهِ وَ یُبْصِرُ بِنَفْسِهِ وَ لَیْسَ قَوْلِی إِنَّهُ سَمِیعٌ بِنَفْسِهِ أَنَّهُ شَیْ‏ءٌ وَ النَّفْسُ شَیْ‏ءٌ آخَرُ وَ لَکِنِّی أَرَدْتُ عِبَارَةً عَنْ نَفْسِی إِذْ کُنْتُ مَسْئُولًا وَ إِفْهَاماً لَکَ إِذْ کُنْتَ سَائِلًا فَأَقُولُ یَسْمَعُ بِکُلِّهِ لَا أَنَّ کُلَّهُ لَهُ بَعْضٌ لِأَنَّ الْکُلَّ لَنَا لَهُ بَعْضٌ وَ لَکِنْ أَرَدْتُ إِفْهَامَکَ وَ التَّعْبِیرُ عَنْ نَفْسِی وَ لَیْسَ مَرْجِعِی فِی ذَلِکَ کُلِّهِ إِلَّا أَنَّهُ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ الْعَالِمُ الْخَبِیرُ بِلَا اخْتِلَافِ الذَّاتِ وَ لَا اخْتِلَافِ مَعْنًى[63]

قوله (علیه السلام): وَ لَکِنِّی أَرَدْتُ عِبَارَةً عَنْ نَفْسِی إِذْ کُنْتُ مَسْئُولاً

أی و التعبیر عمّا فی نفسی.

قوله (علیه السلام):  بِلَا اخْتِلَافِ الذَّات‏

إشارة إلی أنّ لیس ذاته تعالی من حیث العلم ما کان من حیث القدرة مثلاً بل هذه الصفات ثابتة لذاته تعالی بمعنی أنّها عین ذاته و عینیّتها ترجع إلی نفیها عن ذاته تعالی فیجب بفقده بقیود متکثّرة یکون کلّ منها حیثیّة تقییدیّة له تعالی لأنّه لمّا کانت عینیّة الصفات ترجع إلی نفیها لیست أُموراً وجودیّةً متکثّرةً.

قوله (علیه السلام): وَ لَا اخْتِلَافِ مَعْنًى

إشارة إلی أنّ لیس علمه تعالی غیر قدرته مثلاً حتّی یختلف باختلاف الصفات فلیست هذع الصفات المتکثّرة إلّا بالتسمیة لا غیره.

لا یخفی أنّ هذا الحدیث قد تقدّم فی باب إطلاق القول[64] فهذا أوّل حدیث متکرّر فی هذا الکتاب و ذکر فی موضعین.

 

بَابُ الْإِرَادَةِ أَنَّهَا مِنْ صِفَاتِ الْفِعْلِ وَ سَائِرِ صِفَاتِ الْفِعْلِ

قوله: مِنْ صِفَاتِ الْفِعْلِ[65]

قال الشیخ (سلّمه الله): لیست الإرادة فی الحدیث بمعنی ما ذهب إلیه المتکلّمون[66] من أنّه نوع من العلم و هی العلّة[67] بالنفع فکانت من صفة المرید فهی من صفات الذات؛ بل المراد من الإرادة التی وقعت فی الحدیث هو الفعل فإرادة الله إحداثه، خلق الإرادة و هو قوله ﴿ کُنْ[68] ثمّ خلق الأشیاء منه فمعنی قوله (علیه السلام): « خَلَقَ اللَّهُ الْمَشِیئَةَ بِنَفْسِهَا»[69] أی خلق الکاف و النون ثمّ خلق الأشیاء بسبب المشیئة و هی الإرادة.

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْمَشْرِقِیِّ حَمْزَةَ بْنِ الْمُرْتَفِعِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا قَالَ کُنْتُ فِی مَجْلِسِ أَبِی جَعْفَرٍ (علیه السلام) إِذْ دَخَلَ عَلَیْهِ عَمْرُو بْنُ عُبَیْدٍ فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ قَوْلُ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى ﴿وَ مَنْ یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبی‏ فَقَدْ هَوى‏[70] مَا ذَلِکَ الْغَضَبُ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام) هُوَ الْعِقَابُ یَا عَمْرُو إِنَّهُ مَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ زَالَ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلَى شَیْ‏ءٍ فَقَدْ وَصَفَهُ صِفَةَ مَخْلُوقٍ وَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَا یَسْتَفِزُّهُ شَیْ‏ءٌ فَیُغَیِّرَه‏[71]

قوله : إِذْ دَخَلَ عَلَیْهِ عَمْرُو بْنُ عُبَیْد

قال الشیخ (سلّمه الله): هو من الصوفیّة لکنّه من العامّة[72] قال فی حقّه جعفر الدوانیقیّ: « کلّکم یمشی رُوَیداً» أی متکبّراً متبختراً.[73]

حاشیه حرفوشی بر باب الاراده کافی

بَابُ الْإِرَادَةِ أَنَّهَا مِنْ صِفَاتِ الْفِعْلِ وَ سَائِرِ صِفَاتِ الْفِعْلِ

قوله: مِنْ صِفَاتِ الْفِعْلِ

أی الإرادة متعلّق بالفعل.

  مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى الْعَطَّارُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى الْأَشْعَرِیِّ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ الْأَهْوَازِیِّ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَیْدٍ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیْدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ قُلْتُ لَمْ یَزَلِ اللَّهُ مُرِیداً قَالَ إِنَّ الْمُرِیدَ لَا یَکُونُ إِلَّا لِمُرَادٍ مَعَهُ لَمْ یَزَلِ اللَّهُ عَالِماً قَادِراً ثُمَّ أَرَادَ[74]

قوله (علیه السلام): إِنَّ الْمُرِیدَ لَا یَکُونُ إِلَّا لِمُرَادٍ مَعَه‏

إشارة إلی أنّ الإرادة لیست کالعلم و القدرة لتکون من صفات الذات فإن کان الله تعالی لم یزل مریداً کما لم یزل عالماً یلزم أن یکون المراد الذی هو الحوادث الیومیّة لم تزل معه و لم یطلق علیه تعالی «لا یرید» کما لم یطلق علیه تعالی «لا یعلم» و لیس کذلک فلم یزل الله تعالی عالماً قادراً ثمّ أحدث و یوجد الخلق إذا شاء و أراد.

أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَى قَالَ قُلْتُ لِأَبِی الْحَسَنِ (علیه السلام) أَخْبِرْنِی عَنِ الْإِرَادَةِ مِنَ اللَّهِ وَ مِنَ الْخَلْقِ قَالَ فَقَالَ الْإِرَادَةُ مِنَ الْخَلْقِ الضَّمِیرُ وَ مَا یَبْدُو لَهُمْ بَعْدَ ذَلِکَ مِنَ الْفِعْلِ وَ أَمَّا مِنَ اللَّهِ تَعَالَى فَإِرَادَتُهُ إِحْدَاثُهُ لَا غَیْرُ ذَلِکَ لِأَنَّهُ لَا یُرَوِّی وَ لَا یَهُمُّ وَ لَا یَتَفَکَّرُ وَ هَذِهِ الصِّفَاتُ مَنْفِیَّةٌ عَنْهُ وَ هِیَ صِفَاتُ الْخَلْقِ فَإِرَادَةُ اللَّهِ الْفِعْلُ لَا غَیْرُ ذَلِکَ یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ بِلَا لَفْظٍ وَ لَا نُطْقٍ بِلِسَانٍ وَ لَا هِمَّةٍ وَ لَا تَفَکُّرٍ وَ لَا کَیْفَ لِذَلِکَ کَمَا أَنَّهُ لَا کَیْفَ لَهُ[75]

قوله (علیه السلام): الْإِرَادَةُ مِنَ الْخَلْقِ الضَّمِیر

أی المیل بالمراد بعد التأمّل و التفکّر فی نفعه و ظهور الفعل بعد ذلک و إرادة الله إیجاده لا غیر بلا تفکّر و تأمّل فلا کیف لإرادته کما لا کیف لذاته تعالی.

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْمَشْرِقِیِّ حَمْزَةَ بْنِ الْمُرْتَفِعِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا قَالَ کُنْتُ فِی مَجْلِسِ أَبِی جَعْفَرٍ (علیه السلام) إِذْ دَخَلَ عَلَیْهِ عَمْرُو بْنُ عُبَیْدٍ فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ قَوْلُ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى ﴿وَ مَنْ یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبی‏ فَقَدْ هَوى‏[76]‏ مَا ذَلِکَ الْغَضَبُ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام) هُوَ الْعِقَابُ یَا عَمْرُو إِنَّهُ مَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ زَالَ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلَى شَیْ‏ءٍ فَقَدْ وَصَفَهُ صِفَةَ مَخْلُوقٍ وَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَا یَسْتَفِزُّهُ شَیْ‏ءٌ فَیُغَیِّرَهُ[77]

قوله (علیه السلام): إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَا یَسْتَفِزُّهُ شَیْ‏ءٌ فَیُغَیِّرَه‏

أی لا ینقله من حال إلی حال و لا یضطرّ به لیغیّره.

قوله (علیه السلام): لَا یَسُرُّه[78]

لأنّ المخلوق أجوف أی لأنّ المخلوق محلّ للحوادث لأنّه واحد لا شریک له و ذاته واحد بسیط لیس بمرکّب.

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَمْرٍو عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَکَمِ فِی حَدِیثِ الزِّنْدِیقِ الَّذِی سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فَکَانَ مِنْ سُؤَالِهِ أَنْ قَالَ لَهُ فَلَهُ رِضًا وَ سَخَطٌ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع نَعَمْ وَ لَکِنْ لَیْسَ ذَلِکَ عَلَى مَا یُوجَدُ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ وَ ذَلِکَ أَنَّ الرِّضَا حَالٌ تَدْخُلُ عَلَیْهِ فَتَنْقُلُهُ مِنْ حَالٍ إِلَى حَالٍ لِأَنَّ الْمَخْلُوقَ أَجْوَفُ مُعْتَمِلٌ مُرَکَّبٌ لِلْأَشْیَاءِ فِیهِ مَدْخَلٌ وَ خَالِقُنَا لَا مَدْخَلَ لِلْأَشْیَاءِ فِیهِ لِأَنَّهُ وَاحِدٌ وَاحِدِیُّ الذَّاتِ وَاحِدِیُّ الْمَعْنَى فَرِضَاهُ ثَوَابُهُ وَ سَخَطُهُ عِقَابُهُ مِنْ غَیْرِ شَیْ‏ءٍ یَتَدَاخَلُهُ فَیُهَیِّجُهُ وَ یَنْقُلُهُ مِنْ حَالٍ إِلَى حَالٍ لِأَنَّ ذَلِکَ مِنْ صِفَةِ الْمَخْلُوقِینَ الْعَاجِزِینَ الْمُحْتَاجِینَ[79]

قوله (علیه السلام): وَاحِدِیُّ الْمَعْنَى‏

أی حقیقة واحدة لیس له جنس و فصل إذ أنّه تعالی لمّا کان هو المقصود ممّا خطر ببالنا من مفهوم ذاته تعالی فیکون لا محالة واحدیّ المعنی فی الخارج لأنّ کلّ ما ارتُسم فی الذهن منه فهو ممکن و عنوان له تعالی.

 

جُمْلَةُ الْقَوْلِ فِی صِفَاتِ الذَّاتِ وَ صِفَاتِ الْفِعْلِ[80]

قوله: جُمْلَةُ الْقَوْلِ فِی صِفَاتِ الذَّاتِ وَ صِفَاتِ الْفِعْلِ

لا یخفی أنّ قوله «جملة القول» فکلام المصنّف (طاب ثراه) إلی آخر الباب.

إِنَّ کُلَّ شَیْئَیْنِ وَصَفْتَ اللَّهَ بِهِمَا وَ کَانَا جَمِیعاً فِی الْوُجُودِ فَذَلِکَ صِفَةُ فِعْلٍ‏[81]

قوله: إِنَّ کُلَّ شَیْئَیْنِ وَصَفْتَ اللَّهَ بِهِمَا

أی کلّ شیئین یطلق علیه تعالی بالنفی و الإثبات کما تقول: إنّ الله أراد هذا و لم یرد هذا و إنّ الله تعالی یحبّ من أطاعه و یسخط من عصاه فذلک متعلّق بالفعل فصفته کالمشیئة المحدثة و لا یکون من صفات الذات.

 حاصل الکلام أنّ کلّ شیئین متناقضین کالإرادة و الکراهة و المحبّة و العداوة و کانا فی نفس الأمر ثابتان له تعالی و صحّ إطلاقهما علیه تعالی کما تقول: ما یرید الله الظلم و یرید العدل و الإحسان فهو صفة فعل و متعلّقه و لیس من صفات الذات کالعلم و القدرة لأنّ ما کان من صفات الذات لا یصحّ أن یکون ثابتاً لله تعالی فی بعض الأوقات و منفیّاً عنه فی بعض أُخر بل لم یزل الله تعالی متّصفاً به و هو ثابتآً له فی الوجود و نفس الأمر؛ لأنّه عین ذاته تعالی فلم نجد فی نفس الأمر ما لا یعلم و ما لا یقدر علیه و لا یشکل بقولک: لا یقدر الله علی الممتنع؛ لأنّک تعلم أنّ کلامنا فی الأشیاء الموجودة فی نفس الأمر و لیس فی الممتنع وجود فی نفس الأمر و لذلک قلنا: إنّا نجد فی الوجود ما لا یعلم و ما لا یعلم یقدر علیه و لیس عدم القدرة علی الممتنع للعجز؛ بل لأنّ الممتنع لعدم وجوده فی نفس الأمر لیس قابلاً لقبول القدرة فلا یجوز اتّصافه بالقدرة و العجز و لمّا کانت إرادة الله الفعل لا غیر لا یصحّ أن یقال: إنّه تعالی أراد أن یکون ربّاً و قدیماً و یصحّ أن یقال له: لم یزل الله تعالی عالمآً قادراً لأنّهما من صفات الذات ینفیان عنه تعالی الجهل و العجز و کذلک سائر صفات الذات بخلاف ما کان من صفات الفعل فإنّه لا ینفی عنه تعالی ضدّه فلا یقال: إنّ الإرادة نفی عنه الکراهة و المحبّة تنفی عنه العداوة؛ لأنّه یجوز أن یقال: یحبّ من أطاعه و یبغض من عصاه و أراد هذا و لم یرد هذا.

 

 

 

 

 

کتابنامه

قرآن کریم

اعیان الشیعه، سید محسن امین، بیروت: دار التعارف للمطبوعات، 1406هـ

امل الآمل فی علماء جبل عامل، محمد بن حسن حر عاملی، بغداد: مکتبة الأندلس، 1385 هـ

الاجازات، ابراهیم بن محمد بن علی حرفوشی، کتابخانه مجلس شورای اسلامی، نسخه شماره 8975 (تصویر این نسخه در مرکز احیای آثار اسلامی دفتر تبلیغات اسلامی قم موجود است)

الاشارات و التنبیهات، ابن سینا، قم‏: نشر البلاغه، 1375ش‏

الإیماضات (مصنفات میر داماد)، میر محمد باقر داماد، تهران‏: انجمن آثار و مفاخر فرهنگى‏، 1385- 1381ش‏

تاریخ مدینة دمشق، ابو القاسم على بن حسن‏ ابن عساکر، بیروت‏: دار الفکر، 1415 هـ

تاریخ بغداد، ، ابو بکر احمد بن على‏ خطیب بغدادى‏، بیروت: دار الکتب العلمیه، 1417 هـ

تأویل مختلف الحدیث، أبو محمد عبد اللّه بن مسلم بن قتیبه دینوری، بیروت: دارالکتب العلمیه

تحریر القواعد المنطقیة فى شرح الرسالة الشمسیه، قطب الدین الرازى‏، تحقیق و تصحیح: محسن بیدارفر،  قم‏: بیدار،  1384ش‏

الجوهر النضید فی شرح کتاب التجرید، علامه حلی، تصحیح: تصحیح محسن بیدارفر،  قم‏: بیدار، 1371ش

خلاصة الأثر فی أعیان القرن الحادی عشر، محمد امین، محبی، بیروت: دار صادر، بی­تا

دیوان کامل شیخ بهایی، مقدمه: سعید نفیسی، تهران: کلینی، 1368ش

الذریعة الى تصانیف الشیعه، محمد محسن (آقا بزرگ) تهرانى، قم و تهران: اسماعیلیان و اسلامیه، 1408هـ

روضة المتقین فی شرح من لا یحضره الفقیه ، محمد تقی مجلسی، تحقیق: سید حسین موسوى کرمانى و شیخ على‏پناه اشتهاردى و سید فضل الله طباطبایى، تهران: کوشانپور، 1406 هـ

سلافة العصر فی محاسن الشعراء بکل مصر ، سید علی خان مدنی، تهران: مرتضوی، 1383ش

شرح الاشارات و التنبیهات، خواجه نصیر الدین طوسی، قم‏: نشر البلاغه، 1375ش‏

شرح کتاب النجاة ابن سینا(قسم الالهیات)، فخرالدین اسفراینی نیشابوری، تحقیق: دکتر حامد ناجى اصفهانى‏، : تهران‏: انجمن آثار و مفاخر فرهنگى‏، 1383ش‏

شرح المنظومه، ملا هادی سبزواری، تهران‏: ناب، 1369- 1379ش

شرح المواقف، سید شریف علی بن محمد جرجانی، مصر: چاپخانه السعادة، 1325هـ

العقد الفرید، ابن عبد ربه اندلسى‏، بیروت‏: دار الکتب العلمیه، : 1404 هـ

قواعد المرام فی علم الکلام، میثم بن علی بن میثم بحرانی، تحقیق: سید احمد حسینی، قم: کتابخانه آیة الله مرعشی، 1406هـ

الکافی، ابو جعفر محمد بن یعقوب کلینى، تحقیق و تصحیح: علی اکبر غفاری، تهران‏: دار الکتب الإسلامیه، 1407 هـ

الکامل فی الضعفاء، عبد اللّه بن عدی بن عبد اللّه الجرحانی، تحقیق: یحیی مختار غزاوی، بیروت: دارالفکر للطباعة و النشر و التوزیع، 1409هـ

کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، محمد على تهانوى‏، بیروت‏: مکتبة لبنان ناشرون‏، 1996م

لسان العرب، محمد بن مکرم‏ ابن منظور، بیروت‏: دار صادر، 1414 هـ

المفردات فی غریب القرآن، ، حسین بن محمد راغب اصفهانى، تحقیق: صفوان عدنان داودى‏، بیروت- سوریه‏: دار العلم، الدار الشامیه، 1412 هـ

میزان الاعتدال فی نقد الرجال، شمس الدین محمد بن أحمد ابن عثمان‏، تحقیق: علی بن محمد بجاوی، بیروت: دار المعرفه، 1382هـ

النافع یوم الحشر فی شرح الباب الحادی عشر، فاضل مقداد سیوری، بیروت: دارالاضواء، 1417هـ

النجاة من الغرق فى بحر الضلالات، ابن سینا، تصحیح: محمد تقى دانش پژوه‏، تهران‏: دانشگاه تهران‏، 1379ش‏

نهج‏البلاغه، سید رضی، قم: دارالهجره

 

منبع اینترنتی

سایت کاتبان، وبلاگ کشکول http://kashkool.kateban.com/



[1]. خلاصة الأثر فی أعیان القرن الحادی عشر، ج 3، ص440.

[2] . دیوان کامل شیخ بهایی، مقدمه: سعید نفیسی، ص24.

[3]. سلافة العصر فی محاسن الشعراء بکل مصر، ص290.

[4]. اعیان الشیعه، ج‏9، ص 236.

[5]. خلاصة الأثر ، ج 2، ص 403.

[6]. دیوان کامل شیخ بهایی، ص35.

[7]. این مطلب از وبلاگ کشکول سایت کاتبان متعلق به آقای محسن صادقی است ایشان اصل دستخط علم الهدی را هم در وبلاگ خود گذاشته­اند. ایشان یادآور شده­اند که این دستخط در جُنگی در کتابخانۀ ملی موجود است.

[8]. دیوان کامل شیخ بهایی، ص27.

[9]. امل الآمل فی علماء جبل عامل ، ج 1، ص 155.

[10]. همان.

[11]. دیوان کامل شیخ بهایی، ص 73.

[12]. روضة المتقین فی شرح من لا یحضره الفقیه، ‏ج‏14، ص 435.

[13]. خلاصة الاثر، پیشین.

[14]. أمل‏الآمل، ج‏1، ص30.

[15]. نسخه خطی، برگ 342ب.

[16]. الذریعةإلى‏تصانیف‏الشیعه، ج‏1، ص123.

[17]. همان،ج‏20،ص59.

[18]. همان، ج‏10، ص82.

[19]. همان، ج‏1، ص123.

[20]. همان، ج‏10، ص200.

[21]. برای آگاهی از شرح حال وی رک: اعیان الشیعه، ج10 ، ص22.

[22]. انعام:1.

[23]. یس:82.

[24]. الکافی، ج1، ص111.

[25]. الکافی، ج1، ص99، ح12.

[26]. همان ص100،ح1.

[27]. همان، ص82، بَابُ إِطْلَاقِ الْقَوْلِ بِأَنَّهُ شَیْ‏ء.

[28]. همان، ص100،ح2.

[29]. حد آن است که بر ماهیت شیء دلالت کند و از جنس و فصل ترکیب شده است. (تحریر القواعد المنطقیة فى شرح الرسالة الشمسیة، ص212؛ الجوهر النضید، ص221؛ الاشارات و التنبیهات، ص11).

[30]. الکافی، ج‏1، ص88، ح3، بَابُ الْکَوْنِ وَ الْمَکَان‏.

[31]. همان، ص100، ح3.

[32]. تاریخ بغداد، ج‏13،ص312؛ تاریخ مدینة دمشق، ج‏62،ص161 متن روایت در تاریخ بغداد و تاریخ مدینة دمشق با اختلاف این گونه آمده است: «عن عمارة بن عامر عن أم الطفیل- امرأة أبی- أنها سمعت النبی (صلّى اللّه علیه و سلم) یذکر أنه رأى ربه تعالى فی المنام فی أحسن صورة شابّا موفّراً رجلاه فی خف علیه نعلان من ذهب، على وجهه فراش من ذهب.» به نظر می­رسد که در این متن تصحیف رخ داده است و آن کلمۀ موفق است که صحیح آن موفّر است چنانکه ابن منظور در لسان العرب می­گوید :« الوَفْرَةُ الجُمَّة من الشعر إِذا بلغت الأُذنین، و قد وَفَرَها صاحبها، و فلان مُوَفَّرُ الشعر, و قیل: الوَفْرَةُ الشعرة إِلى شمحة الأُذن ثم الجُمَّة ثم اللِّمَّةُ. و فی حدیث‏ أَبی رِمْثَةَ: انطلقتُ مع أَبی نَحْوَ رسول الله، صلى الله علیه و سلم، فإِذا هو ذو وَفْرَة فیها رَدْعٌ من حِنَّاء» (لسان العرب، ج‏5،ص288) البته «رجلاه فی خف» صحیح نیست و با توجه به توضیح امام (علیه السلام) در روایت که فرمود:« إِنَّ نُورَ اللَّهِ مِنْهُ أَخْضَرُ وَ مِنْهُ أَحْمَرُ وَ مِنْهُ أَبْیَضُ وَ مِنْهُ غَیْرُ ذَلِکَ» صحیح آن، «رجلاه فی خضرة» است و متن روایت در تأویل مختلف الحدیث(ص202)، الکامل ابن عدی(ج2،ص261) و میزان الاعتدال (ج1، ص594) نیز «خضرة»است.

[33]. النمَطُ: جماعة من الناس أَمرُهم واحد( لسان العرب، ج‏7، ص 417).

[34]. الغُلُوُّ: تجاوز الحد.(المفردات فی غریب القرآن، ص 613).

[35]. قَلا الإِبلَ قَلْواً: ساقَها سَوْقاً شدیداً.(لسان العرب، ج‏15، ص199).

[36]. تَلَوْته تُلُوّاً: تبعته یقال: ما زلت أَتْلُوه حتى أَتْلَیْته أَی تَقَدَّمْته و صار خلفی و أَتْلَیْته أَی سبقته‏.(لسان العرب، ج‏14، ص102)

[37]. الکافی، ج 1، ص 103، ح12.

[38]. مانند میرداماد و ابن سینا برای آگاهی بیشتر رک: الإیماضات (مصنفات میر داماد)، ص10؛کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج‏1، ص567؛ شرح المنظومه، ج‏2، ص 222.

[39]. انعام:1.

[40]. الکافی، ج1، ص104، ح1.

[41]. همان، ح2.

[42]. همان، ص105، ح3.

[43]. یس:82.

[44]. مانند ابن سینا در النجاة من الغرق فى بحر الضلالات 534 وفخرالدین اسفراینى نیشابوری در شرح کتاب النجاة ابن سینا(قسم الالهیات)    ص126.

[45]. نهج‏البلاغه، ص39، خطبه اول.

[46]. مانند ابن سینا در الاشارات و التنبیهات، ص125 و محقق طوسی در  شرح الاشارات و التنبیهات، ج‏3، ص254.

[47]. الکافی، ج1، ص105، ح4.

[48]. الخَنا: من قبیح الکلام‏ (لسان العرب، ج‏14، ص 244)

[49].الکافی، ج1، ص106، ح6.

[50]. کذا

[51]. «من مخلوقاته» در مصدر نیست.

[52]. کذا

[53]. الکافی، ج1، ص 106، ح8.

[54]. همان، ص107، ح1.

[55]. در الکافی «بالفعل» آمده است. 

[56]. یس:82.

[57]. اشاعره کلام خداوند را نفسی قائم به ذات می­دانند که نتیجۀ آن، قدم صفت تکلم و ذاتی دانستن آن است. برای آگاهی ببیشتر رک: شرح المواقف، ص91.

[58]. الکافی، ج1، ص107، ح2.

[59]. همان، ح5.

[60]. یعنی: بَابُ صِفَاتِ الذَّاتِ. 

[61]. الکافی، ج1، ص108، ح1.

[62]. این همان عقیده اشاعره است برای آگاهی بیشتر رک: شرح المواقف،ص44.

[63]. الکافی، ج1، ص108، ح2.

[64]. همان،ص 83، ح6.

[65]. این دو حاشیه از برگهای 24 و 25 مجموعه است و چنانچه گفتیم ممکن است از شیخ بهایی نباشد.

[66]. قواعد المرام، ص88؛ النافع یوم الحشر فی شرح الباب الحادی عشر،ص40.

[67]. در نسخه همین گونه آمده است اما ظاهراً «العلم» باید درست باشد.

[68].یس:82.

[69]. الکافی، ج1، ص110، ح4.

[70].  طه:81.

[71]. الکافی، ج1، ص110، ح5.

[72]. تاریخ بغداد، ج‏12، ص164.

[73]. در العقد الفرید (ج‏3، ص109) آمده است که منصور دوانیقی مقداری درهم به وی داد اما او نپذیرفت و منصور دربارۀ او گفت:

کلکم یمشی روید             کلّکم خاتل صید

غیر عمرو بن عبید

[74]. الکافی، ج1، ص109، ح1.

[75]. همان، ح3.

[76]. طه:81. 

[77]. الکافی، ج1،ص110، ح5.

[78]. نسخه بدل «یستفزّه»

[79]. الکافی، ج1، ص110، ح6.

[80]. همان، ص111.

[81]. همان.